دفترچه یادداشت
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
دوشنبه ۱۰:۲۰ کربلا

اتوبوس نگه داشت

تو خوابو بیداری بودم

یهو یه گنبد ور به روم دیدم

اسلام علیک یا بن امیرالمومنین

اسلاعلیک یا ابولفضل العباس

دوشنبه  ۱۱:۵  کربلا

از وقتی که گنبد عباس(ع) رو دیدیم یه شوقی تو دلم اومده

به مریم زنگ زدم

گفت وقتی رسیدی بین الحرمین بگو زنگت بزنم

راه افتادیم

بغض کرده بودم

آروم آروم اشکم دراومد

رسیدیم حرم

همهی چشا خیس بود

حاج آقا گفت اول باید بریم حرم عباس(ع)

کسب اجازه

یاد خوابم بعدم یاد حرف زهرا افتادم

اذن دخول رو خنودیم

همه تو حال خودشون بودن

سر پایین و با متانت حرکت میکردیم

اول نماز بعد رفتیم طرف ضریح

 

هرکی یه گوشه نشسته بود وایساده بود

یکی سرشو زده بود به دیوار

یکی بین پاهاش

همه اروم اروم اشک میریختن

میگن حرم عباس بوی علی(ع) رومیده

ولی حرم حسین(ع) بوی زهرا(س)

تو حرم مولا فقط بهت بود حیرت

حس احترام با یکم ترس

ولی حرم عباس(ع)اشک بودو التماس

انگار خود ضریح و بار

گاه باهات حرف میزنه

حرم مولا ضریح رو که میدید

انگار تخت پادشاهی رو میدیدی

حرم عباس(ع)ر قدرتو مظلومیت رو باهم میدید

 وقتی از حرم اومدیم دیدم از خونه چندبار زنگ زدن

به  مامانم زنگ زدم

دوباره بغض کردم و گفتم

 مامان واقعا جات خالیه

وقت نشد بریم حرم حسین(ع)

رفتیم هتل برا ناهار و استراحت

عصر رفتیم حرم

همون حال قبلی

ولی یکم کمتر

وارد صحن که شدیم

صدای گریه ی بچه ها بلندتر شد

اروم گفتم

حسینم سلام

چشام خیس شده بود

همه یه گوشه نشستیم

حاجی آروم اروم شروع کرد به فضایل گفتن

 صدای گریه بلند شده بود

از مادر که میگفت ناله ها بلندتر میشد

اذن رو خوندیم وارد حرم شدیم

بچه ها حالشون دست خودشون نبود

حال حرم اینطوره

حال همه رو عوض میکنه

چه بخوای چه نخوای

وقتی ۶ گوشه رو دیدم

باورم نمیشد

من کجا؟اینجا کجا؟

بهترین لحظه های عمرم بود

نمیتونم حال اون موقعم رو بنویسم

باید باشیدو ببینید

این اشکو گریه و حزن یه چیز دیگه س

اونی نیست که تو شهرمون

روزای عاشورا داریم

نماز مغربو عشا یکی از بهترین نمازای عمرم بود

اصلا تو حالو هوای نماز نبود

ولی به دلم نشست

آخه نماز مغربو فرادا خوندم

موقع سجده دیدم مهرم نیست

هرچی گشتم پیداش نکردم

نمیدونستم نمازو بشکنم یا نه

گفتم یا حسین چیکار کنم

دیدم بغل دستیم تو حال نماز یه مهر گذاشت جلوم

برا نماز عشا دنبال جایی بودم که اتصال داشته باشه

نماز عشا دنبال جایی بودم که اتصال داشته باشه

نماز شروع شده بود و من وسط جمعیت دنبال جا بودم

هرچی جلوتر میرفتم

شلوغتر و تنگتر میشد

ولی تو دلم یکی بهم میگفت برو جلو

یهو بین دو نفر یه جای خلی خوب

پیدا کردم

همین که وایسادم امام جماعت رفت رکوع

منم سریع رفتم رکوع

با خودم گفتم یا حسین

ممنونتم خوب هوامو داشتی

آخرم موقع برگشت چیزی فهمیدم که واقعا از ته دل سوختم

اینکه شب جمعه کربلا نیستیم

شنیدم بانو از غروب پنجشنبه تا غروب جمعه کربلان

کاش بودم

سه شنبه ۷:۷ صبح خیمگاه

اول خیمه ی عباس :کاش بتونیم موقع فرج آقامون عین شما آماده باشیم

خیمهی قاسم:دلم میخواد شیرین عسلی رو که چشدی رو احساس کنم

اجازه هست؟

خیمه گاه امام حسین کحراب امام حسین: یا اباعبدالله لیاقت نماز خوندن به امامت فرزندت رو بهمون بده

خیمه ی زینب:صبر با ظرفیت

خیمه ی امام سجاد: یه جو عبادت با اخلاص

چهارشنبه ۲۳:۵۰ دقیقه اتاق ۱۱۱

امروز از اولش حرفه و نوشتن یعنی از ساعت ۱ صبح

 که از خواب بیدار شدم تا الان که دارم مینویسم

حدود یک شب بود از خواب پریدم بالا

گفتم وای زهرا قرار بود ۱۱ بیدار بشیم الان دیگه سرویس رفته

چیکار کنیم

گفت برنامه عوض شده ساعت ۵/۲ میریم

دیگه خوابم نبرد

آخه شب آخر بود

حدود ۵/۲بود که راه افتادیم

 مستقیم بین الحرمین

آخه قرار بود سفره حضرت ابولفضل بندازیم

با بچه ها یکم پول جمع کرده بودیم یکم شکلاتو

شمعو میوه خریدیم یه سفره ی خوشگل انداختیم

سفره خیلی به هممون چسبید

یه زیارت عاشو یه توسل

همون برامون بسه بســــــــــــه

آخرم سفره رو بین بچه ها و مردمی که اونجا بودن پخش کردیم

نماز صبح منو فرشته حرم عباس(ع) بودیم

خیلی خوب بود

از وقتی که اومده بودیم حرم عباس (ع) رو درست زیارت نکرده بودم

۶ که شد رفتیم طرف امام حسین(ع) آخه اونجا قرار داشتیم که بریم مقاما رو زیارت کنیم

تو بین الحرمین بچه هارو دیدیم

کلی غرغر کردن که کجا بودید

چرا انقد دیر کردیدی

کلی الافتون شدیم

آقای ملکوتیان خیلی عصبانی شدن

وقتی اومد

از ترس رفتیم پشت بچه ها قایم شدیم

اودم یکم غرونق کردد ولی بعد اروم شد

رفتیم طرف مقاما(مقام علی اکبر .علی اصغر .دست چپو دست راست.شیرفضه...)

حدود ۲ ساعتی پیاده روی بود

دیگه عین لشکر شکست خورده بودیم

وقتی رسیدیم هتل دیگه جون نداشتیم

صبحونه خوردیمو خوابیدیم

 حدود ۱۱ بود که اماده شدیم برا نماز بریم حرم

 فرشته گفت میخوای یکم نون خشک و پنیر ببریم ظهر وایسیم

گفتم واسه چی؟

گفت ملکوتیان گفته امشب نماز مغربو عشا رو میخونیم برمیگریدم هتل

دلم هری ریخت پایین

جدی جدی روز آخر بود

دودل بودم آخه هنوزم خسته بودم

ولی نونو پنیرو برداشتیم

و رفتیم حرم

نماز که خونده شد حاجی یک صحبت کرد

وقتی بچه ها خواستن برن هتل

گفتیم ما میمونیم

دیدم سه چهار نفر دیگه همهمینو گفتن

همه که رفتن

گفتم بریم حرف

گفتن نه بریم برا تجدید وضو

رفتیم

وقتی که اومدیم دیدیم مراسم خادما شروع شد

حدود ۱۵۰ نفری بودن

همه لباسا یه شکل و در باره امام حسین (ع) میخوندن

همشون یه پارچه سبز از رو شونه هاشون تا رو کمرشون بسته بودن

معنی شعری که میخوندن رو نمیفهمیدیم

ولی سوز زیادی داشت

بغض کرده بودم

وقتی که تموم شد یکی از بچه ها گفت من از این پارچه ها میخوام

بریم ببینیم بهمون میدن یا نه

گفتم منم میام

رفتم پیش یکیشون

گفتم آقا آقا

برگشت نگام کرد

گفتم اینو بهم میدی؟؟

نفهمید

یکیشون که فارسی بلد بود

اومد گفت چی میخواید خانوم؟

گفتم از اینا میخوامگفت نمیشه که اینا ماله خودمونه

کفتم خب شما برید یکی دیگه بگیرید

گفت اگه میخواید برید تو بینالحرمین اونجا میفروشن

رفتم تو حرم

مثه همیشه رفتم یه گوشه روبه رو ۶ گوشه نشستم

شروع کردم آروم آروم حرف زدن

اشکم دراومد

ةآخه دلم گرفته بود

نمیخواستم یه لحظه هم دل بکنم

آخه روز آخر بود

یکم که ارومتر شدم

مژده گفت من خوابم میاد

میرم یه گوشه ای بخوابم تو نمیای؟؟

گفتم نه

میخوای تو برو نمی ساعت دیگه میام بیدارت میکنم

چیزی نگفت

گفتم یکم نون خشک و پنیر دارم

میخوای بخوری؟

گفتم آره ضعف کردم

دراوردم میخواست شروع کنه به خرودن

خادمه نذاشت

رفتیم بیرون

یکم حرف زدیم برگشتیم

وقتی اومدم به فرشته گفتم دلم میخواد عاشورا بخونم

شروع کردم

هرچندتا لعن که میدادم دنبالش چندتا دعا میکردم

برا سلام هم همینطور

فک کنم اثر اشته

برا کسایی که التماس دعا گفتن

دیگه عصر شده بود

رفتیم تو صحن که برا نماز آماده بشیم

دوباره بغض آخر اومد سراغم

نمیدونسم چطور بایداز لحظه لحظه هاش استفاده کنم

بین نماز یکی بم گفت خیلی بین نا طول میکشه

گفتم نه خیلی خوبه

زود نکازه بعد شروع میشه

تازه اومدید؟

گفت آره

چشام پره اشک شد

گفتم شب جمعه اینجایید؟؟؟

گفت انشاالله

گفتم میگن حضرت زهرا شب جمعه ها اینجاست

یه پیرزنی گفت حضرت زهرا همه جاست

اصن حالم خوب نبود

همینطور گریه

برا نماز خودمو جموجور کرد

بعد نماز فرشته گفت  بیا بریم

گفتم پس اول یریم وداع

گفت واسه وداع بعدا با بچه میایم

بیا بریم حرم عباس(ع)

گفتم تو برو من بعدا میام

گفت خب باشه بریم

داشتم دیوونه میشم

گیج گیج بودم

چشمم که به ضریح افتاد دوباره اشکم درومد

نمیدونستم وقتی که دلم برا اینجا تنگ میشه باید چیکار کنم

یکم که گذشتفرشته گفت که بریم

رفتیم بیرون ولی هر قدمی که برمیداشتیم برمیگشتمو یه نگاه میکردم

دلم میخواست خوب خوب تو ذهنم بمونه

چادرنمازم سرم بود

به فرشته گفتم اشکال نداره با این بیام

گفت نه بابا بیا بریم

تو حرم عباس(ع) موقع گشتن دیدم چادر مشکیم نیست

گفتم فرشه چادرم نیست

گفت من همون موقع که خوستی بری وداع دیدم رو زمین

ولی راموشم  شد که بهت بگم

سریع برگشتم حرم که پیداش کنم

ولی نبود

تو دلم گفتم آقا گرو نگه داشتی پیش خودت

نمیدونستم باید چیکار کنم

برگشتم حرم عباس(ع)

واسه بچه ها تعریف کردم

گفتن میگن اگه چیزی رو تو حرم گم کنی نشونه س که زود برمیگردی

و دلم روشن شد

رفتم پیش عباس(ع)

گفتم زود دعوتم کنیدا

باید بیام چادرمو بگیرم

اونجام وادع کردیم

دوباره جمعی برگشتیم حرم حسین(ع)

تو بین الحرمین بازهرا و فرشته عکس گفتیم

اول جمعی بعدم تکی

رسیدیم حرم

اونجا بازم یکم گشتم

ولی نبود

گفتم حسین جان ازم یه چادر پیشته

زود بگو تا بیام بگیرمش

بازم وداع رو خندیم

هنوز دلم آشوب بود

ولی کمتر از قبل

آخر با فرشت واسحاقیان رفتیم که عکسارو بگیریم

تو بین الرمین خاکی که از شلمچه و طلاییه اورده بودمو خالی کردم

این خاک با گوشت و خون شهید قاطی شده

خواستم اینطوری به کربلا برسونمشون

جمعه ۵:۵۹ اتوبوس حرکت واسه سامرا

پنجشنبه کاظمین بودیم

کل روزش خسته بودیم

نه زیارت درست داشتیم و نه خواب درست

برا دعا کمیل هم هیچی نفهمیدم

هم سرماخوردگی

هم خواب شده .بد شیطون که چیزی نفهم

کلی عذاب وجدان گرفتم

ولی یه نگته ای گرتم

امام جواد(ع) به پدرش امامرضا(ع)

میگه

پدرجان اگه قاتلین مادرمو از خاک بیرون بکشمو بسوازنمو خاکسترشونو به باد بسپارم

بازم آروم نمیشم

امام رضا(ع) وسط پیشونی محمد  سالشو میبوسه و میگه

خدا میدونه که امامت رو تو سینه ی چه کسی بذاره

راستی کاظمین خیلی حال های مشهد امام رضا رو داشت

شنبه  .../۶/۹۱ ۵:۰۹

دیروز رفتی سرداب و حرمین عسکریین

مظلومیت و غربت رو کاملا میشد اونجا فهمید

بل اینکه وارد حرم بشیم

یه جایی بود که به زائرا چایی میدادن

عین حسینیه بود

کداحی گذاشته بودنوتو استکانای کوچیک چایی میدادن

خیلی فضای قشنگی بود

الان تو توبوسیم

اریم میریم مرز

راحت بگم دلم گرفته

دیشب محمد زنگ زد

تا اومدم جواب بدم قطع کرد

خیلی دلم میخواست باهاش حرفبزنم که نشد

دلم برا این ادما و این اوتوبس خیلی تنگ میشه

 

اتوبوس ایران ۱۷:۷

دودا ۲/۳ ساعتی هست که از مرد رد شدیم

وقت رد شیم به محمد اس دادم

THE END

جواب داد

START

گفتم شاید

بعد جواب دادم

بهتره بگم اگه خدا بخواد

گفت رفعتتقوبلشروع یعه شدنبعد از اتمام کلاس تشیعت رو بهت تبریک میگم

گفتم ممنون خاکنه مشروط نشم

گفت نترس صاحب داری

شنبه 21:1

حدودای 6:15 رسیدیم اهواز

دیگه ا.ونجا پیاده شدیم و بلیط گرفتیم برا اصفهان

اینطوری حداقل 6 ساعت زودتر میرسیدیم

خیلی خسته م و دلتنگ

اول دلتنگ حرم بعدم بچه ها

الان تو اتوبوسیم و منتظر حرکت

یکشنبه حدادای 7 صبح

اصفهان

ترمینال کاوه

[ شنبه هجدهم شهریور 1391 ] [ 11:38 ] [ سالی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ